از دورها انعکاس صدایی خاطراتم را می سراید و تو چه شاداب و بهارانه می نوازی، آهنگ پرواز را.
هر چه فکر می کنم سیاه مشق های همیشگی را بر پردهء سپید ذهنم نمی یابم! نمی دانم سر و صدای زندگی با سکوت شیرین ذهنم چه کرده! همه جا حجم خالی اندیشه ظرفیت کوچک ذهنم را ربوده و من باز می اندیشم که چرا هیچ پروازی از سپیدی ذهنم بر نمی خیزد.
پاورقی های ساده ام را دوره می کنم و تو را باز خواهم یافت که لا به لای کلمات آزاد از بندِ جمله های پیچ در پیچ، نشسته ای و تلاش مکرر مرا نظاره می کنی، و می دانم سایه ای از سکوت تنهایی تو ام، در تنهایی و سکوت هر از گاهم.
و باز جستجو و باز کلمات در بند و باز تو در خیالم در انتظار آزادی از وزنه های سنگین فعل و وزن!
... اما تو آزادانه در افقهای ارغوانی ذهنم پرواز می کنی و بر مرزهای سرزمین اندیشه ام ـ مرزهای خیال و خاطره ـ می نشینی و مرا در آرامش نگاهت به تماشا می خوانی! ـ تو در ذهنم آزادی حتی اگر بر خطوط آبی این برگ هرگز ننشینی ـ تو همیشه هستی!

ماهشهر ـ بیابان منطقهء ویژهء اقتصادی
لب ساحل نشسته بودم، البته اینبار نه ساحل شمال بلکه ساحل جنوب. گرچه دریا همون دریا نبود اما غمش همون غم بود، یه غم سنگین و بزرگ با هزاران قطره اشک انباشته شده و خروارها خروار بغض گره خورده! موجهاش انگار برگه های دفتر خاطراتم پر از تلخی و شیرینی، در هم و بر هم. نسیمش هم نه اون حال و هوای شمال رو داشت نه رنگ و بوی شمال رو، اما زمزمه ش همون زمزمهء همیشگی بود. حتی سنگهای لب ساحل هم واسه م خاطره می خوندن، همون خاطرات قشنگ و رویایی که تو آتیش سیگارام تو شمال لب دریا دود شدن و رفتن، تو هوهوی باد.
موجهایی که دستشون به ساقهای سپید عشق بود و نگاههایی که رو زمزمه های عاشقونه ثابت می شد، حالا فقط انعکاس سکوت بود تو همهمه ای در هم از خاطرات!
اشتباهاتم رو به خودم بخشیدم و خاطراتم رو به کوله بارم، رو به نسیم سرد زمستونی ایستادم و دستامو توی جیب شلوارم به پاهام چسبوندم و تو دلم یه سرمشق تازه گذاشتم که روزی هزار بار تو برگه های سپید و دست نخورده بنویسه و آخر هر هفته همینجا بهم تحویل بده:
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است

بیابان منطقهء ویژه اقتصادی ماهشهر
کاش می شد از تونل یکطرفهء زمان بر گشت، می شد همهء اون لحظه های قشنگ و از دست رفته رو روزی هزار بار جریمه نوشت!
مدادرنگی هایم را از گنجهء خاطرات کودکی ام بر می دارم تا در دفترچهء هزار برگ خا طراتم خاطره ای دیگر بکارم. سپیدی برگهء دفترم که ملتمسانه به من نگاه می کند تو را به یادم می آورد. با رنگ سپید درست در وسط صفحه تو را می نشانم، همانگونهکه بودی! خانهء قدیمی و حیاط دوست داشتنی اش را با سبز می کشم، سبز سیر! آسمان را آبی و زمین را زرد می کنم. رودخانه ـ گه همیشه آوایش طنین سکوت لحظه هایمان بود، را به رنگ صدایش در گوشهء دیوار می نشانم، مگر می شود فراموشش کنم!
کوچه را به رنگ گامهایمان نقاشی می کنم و خودم را هم می کشم که آنجا کنارت نشسته ام و با تو بودن را شادمان می سرایم. به جعبهء رنگها نگاه می کنم، رنگ قرمز، رنگ عشق، رنگ من!

ماهشهر ـ بیابان منطقهء ویژهء اقتصادی / دیماه ۸۴
خاطره هر جا که میری بیاد من باش...
دلم واسه آرامشی که تو اتاقت جاری بود لک زده، دلم واسه اطمینانی که چشمات به وجود من تزریق می کرد، واسه نگاههای خسته اما پر از انرژیت، واسه حرفای کوتاه اما پر از فعل خواستنت، واسه حیاط خلوت خونه ت، واسه ایوونی که برای هر دومون پر از خا طره بود، واسه رودخونه، واسه صدای آروم و لذت بخش آب، واسه نسیم خنکی که همیشه از در شمالی اتاقت می وزید و کاغذا و دستنوشته هاتو بهم می ریخت، واسه دستنوشته هات گوشهء کتابا، واسه امضاء قشنگت پای کتابای بچه ها، واسه دلتنگی هات، واسه موهای بلند و سپیدت که همیشه بازیچهء باد بود، واسه دستات که گاهگداری می کشیدی لای موهام، واسه سرفه های آزار دهنده ت که همیشه عذابم می داد، واسه صدای سنتورت که خیلی دوسش داشتم، واسه خودت، خود خودت، خیلی تنگ شده! جای خالیت داره بدجوری شکنجه م می کنه!
یا یه سری بهم بزن، یا بذار بیام پیشت...!

بیابان منطقهء ویژهء اثتصادی ماهشهر / آبان ۸۴
چقدر بیابان زیباست! آرامشش بوی تخدیر می دهد...
با خارهای خشک صحرا رفاقت کردیم و به جوانه ها امید برآمدن دادیم٬ غافل که خشکی گریبانمان را گرفته و مرگ برایمان لحظه شماری می کند.
گامهایمان استوار بود اما پاهایمان بی رمق٬ رسیدن انگیزه بود اما وعده گاهی هرگز حتی از سپیدی ذهنمان هم عبور نکرد!
بودنمان در گذر بود و هر لحظه آرامش ابدی با گامی بلند و لبخندی کوتاه همهمهء ذهنمان را به سکوت می خواند... .
سکوت... آرامش... عبور...!
... و سرانجام رسیدیم... اما به چه؟!!
کاش دوستانمان جوانه بزنند...!
بیابان منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر / مهرماه ۸۴
